با اینکه به سختی می توانم بنویسم اما باید برای این سلام زبان باز می کردم. سلام! از همه دوستان دیده و ندیده که در مدت بازداشت و بعد از آن من، برادرم، همسرم و خانواده ام را مورد لطف و محبت خود قرار دادند با همین کلماتی که امروز می توانم به کار ببرم تشکر می کنم. می دانم این کلمه تشکر هیچ چیز را خصوصا مهربانیها و محبتها را نه قادر به بیان است و نه جبران می کند اما با همین بضاعت کلمات حس احتراممان به خودتان را قبول کنید. ساغ اولون
تقدیم به دوست از بند رسته ام رضا عباسی
پلیس ایران که با نام رسمی و اداری نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران(ناجا) فعالیت می کند در سالهای اخیر دچار تغییرات اساسی در شرح وظایف و تعلیم نیروهایش شده است. این تغییرات اغلب از دید نویسندگان مطبوعاتی و فعالان سیاسی یا پنهان مانده است یا به سبب برخی ملاحظات به آن نپرداخته اند. اما دو مانور یک ماه اخیر این نیرو که با عناوین طرح برخورد با بد حجابی و مانکنهای خیابانی و طرح برخورد با اراذل و اوباش انجام می شوند دست کم باعث توجه نگاههای بیشتر و دقیقتری شد. به دنبال انتشار اخبار مربوط به برخوردها و نحوه آن، روزنامه های تجددخواه انتقاد از ناجا را البته به شکل محتاطانه ای آغاز کرده اند. شکل کاملا غیرقانونی برخوردها و انتقاد مقامات قضائی از آن و نیز اعتراض حقوقدانان به کمک روزنامه ها آمده و انعکاس انتقادهای حقوقی حجم زیادی از مطالب را دربر می گیرد.اما سئوال اصلی این است که در وضعیت فعلی و گسترش گرانی ها خصوصا در حوزه مسکن و ادامه بالا رفتن شمار بیکاران و به دنبال آن افزایش نارضایتی مردم چرا نظام اقدام به کاری می کند که تحصیل کردگان، روشنفکران و روزنامه ها زبان به انتقاد بیشتر بگشایند؟ برخی این کار را ناشی از ندانم کاری در انجام وظیفه می دانند. برخی نیز این کارها را نتیجه تفکرات ایدئولوژیک و برداشت های بد از اسلام معرفی می کنند. اما تجربه جمهوری اسلامی چیز دیگری را نشان می دهد. در عمل دیده ایم نظام سیاسی ایران علی رغم ناکارآمدی ها، در نهادهایی که وظیفه صیانت از قدرت را دارند دقیق و علمی و در مواجهه با اجرای احکام و سنت اسلامی نیز تا زمانی مقید است که قدرت به خطر نیافتد. حتی فراتر از این به واقع اخوت اسلامیش نیز بر اساس تمایلات ملی گرایانه ایرانی برای استفاده در بازیهای منطقه ای بوده است. رژیم ایران با اینکه به ظاهر خود را به خاطر حزب الله لبنان و یا حماس فلسطین با غرب درگیر می کند اما در مقابل بلایا و مسائل مسلمانان در قره باغ ، چچن، کشمیر، قبرس و جاهای دیگر سکوت می کند و گاهی نیز مهاجمان به ایشان را یاری می نماید.
پس بازی اخیر ناجا از کجا می آید؟ برای تهران موضوع تازه است اما همین موضوع دست کم از یک سال پیش در پیرامون این شهر فربه از نعمات همان پیرامون مورد توجه قرار گرفته است. یکی از این حاشیه ها که از یک سال پیش حضور پلیس در آن به نحو کم سابقه ای قابل مشاهده است آذربایجان می باشد. از خرداد سال 1385 به یاد ندارم روزی راکه میادین شهر خودمان زنجان را بدون ماموران تندر(این اسلحه بر اساس سلاح اسرائیلی یوزی ساخته شده است) به دست ببینم. شمار قابل توجهی نیروی انسانی به استخدام ناجا درآمده و در قالب نیروهای عادی، یگان امداد، یگان ویژه پاسداران و ضد شورش در خیابانهای شهر های مختلف آذربایجان خودنمایی می کنند. در چهارراه سعدی زنجان که کوچکتر و کم رفت و آمدتر از هر چهار راهی در تهران است در برخی ساعات روز حداقل پنج مامور تندر بدست ایستاده اند. در حالی که در برخی میادین بزرگ تهران خیلی وقتها به جز مامور راهنمایی و رانندگی هیچ مامور دیگری از ناجا حضور ندارد. به نظر می رسد در آذربایجان چیزی توجه نظام را جذب کرده است که چنین نیروی انتظامیش را بر آنجا مسلط کرده است. رشد جنبش اجتماعی ترک در این منطقه و خصوصا افزایش این فشار از خرداد سال پیش علت آغاز علنی برخودهای پلیس در آذربایجان می باشد. در واقع عملکرد پلیس نشان می دهد برای سرکوب جنبشهای اجتماعی بخشی از وظایف گذشته وزارت اطلاعات و سپاه پاسدارن را به ناجا سپرده اند تا به این ترتیب شکل کار علنی و قانونی به نظر آید و ارعاب را سریعتر در بین مردم جاری ساخته و ترس را به درون آحاد مردم، لایه ها و طبقات مختلف ببرد.
در تجربه بازداشت در اسفند ماه گذشته، گوشه هایی از درون ناجا را نیز ملاحظه کردم. در سالهای گذشته ماموران اداره اطلاعات و حفاظت نیروی انتظامی مثلا به راحتی نام سازمانی و اطلاعاتی خود را لو می دادند اما این بار نیروهای جدیدی به آنها ملحق شده بودند و بازجوی حرفه ای داشتند. نه وضع زنجان که در سال 1382 وضعیت بازجویی ها در بازداشتگاه نیروی انتظامی تبریز نیز این گونه بود. آن سال در تبریز یکی از بازجویان حتی از من بیشتر حرف می زد. گویا می خواست در آن چند ساعت افکارم را مات افکار خودش بکند. او علی القاعده باید از من حرف می کشید. مامور بعد از او هم فردای آن روز راه به جایی نبود در حالی که بدش نمی آمد نقش آدمهای خشن را بازی کند.
ترکیب و ماموریت جدید ناجا نشان از تجهیز و آمادسازی این نیرو برای سرکوب جنبشهای اجتماعی دارد و به مرور بخشی از بازجوئیها و کنترلها را نیز به ایشان سپرده اند و برای کار کشتگی بیشتر هم کار خواهند سپرد. ماموریتی که تا به امروز در انحصار سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات بود. همان گونه که در دو نیروی قبلی موثر بوده است در مورد ناجا نیز افزایش حساسیت ها و انتقادها بی نتیجه نخواهد بود. اما متاسفانه عدم درگیری اغلب روشنفکران که بیشتر سیاسی فکر می کنند و عدم درگیری احزاب متجدد با این نیرو امکان انتقاد جدی را کم کرده است. چرا که نیروهای اجتماعی اغلب تریبون ندارند و رسانه های خصوصی بیشتر در انحصار احزاب است. البته این از جنبشهای اجتماعی سلب تکلیف نمی کند و ایشان باید موانع حکومتی فعالیتهایشان را اعلام کنند.
قانون اساسی فعلی ایران امکان فعالیتهای اجتماعی در قالب قانون رافراهم ساخته است. ملتزم بودن فعالان به این قانون چه در عمل اجتماعی، چه در نوشته ها و چه در دفاعیات در دادسراها و دادگاهها در شرایط فعلی اولین و مهمترین ابزار برای مقابله با اقدامات غیرقانونی نیروی انتظامی و دیگر دستگاههای برخورد کننده با فعالان اجتماعی است. در آستانه یادبود شهدای خردادماه آذربایجان در سال 1385 و بیان مجدد خواسته های ملت ترک در سالگرد حرکت اول خرداد توجه به این نکته و تاکید بر استفاده از حق قانونی خود در برگزاری تجمعات می تواند نقش موثری در تعمیق اجتماعی حرکت ملی-اجتماعی ترک بازی کند.
مقاله ای از عباس لسانی
هر نوع بحث راجع به ستم ملی , غالبا" به از بین رفتن هویت و زبان فرهنگ یک ملت اشاره دارد, که در بعضی از کشورهای جهان سوم حکومت هایی که قلمرو حکومتی آنها ترکیبی از اقوام و ملل مختلف با زبانها و فرهنگ گوناگون است اعمال می کنند. ستم ملی توسط حکومت ها غالبا" با هزاران ترفند اقتصادی, فرهنگی و تبلیغاتی و صرف میلیاردها ثروت ملی صورت می پذیرد.
معمولا" ستم ملی به صور مختلف صورت می گیرد:
1- ستم سیاسی: مانند کنار گذاشتن افراد وابسته به گروه اقلیت از مشارکت موثر در زندگی سیاسی.
2- ستم فرهنگی: مانند ممنوعیت از یادگیری و بکار بردن زبان و یا لهجه ای ویژه و ممنوعیت انتشار و یا استفاده از آن در رسانه های گروهی.
3- ستم اقتصادی: دستگاه حاکم طبق برنامه ای ویژه کوشش می کند تا منافع اقلیت را به حداقل ممکن کاهش دهد و یا آن را نفی کند.
4- ستم فیزیکی: مانند جابجایی اجباری اقلیت ها به منطقه خاص از سرزمین خودشان و یا سرزمینی دیگر و یا اشغال سرزمین آنان بوسیله اسکان افراد وابسته به گروهی دیگر و سرانجام جابجایی گروههای دیگر در سرزمین اقلیت ها بطوری که بافت و نسبت جمعیتی سرزمین گروه اقلیتی دگرگون شود ( خوبروی پاک, ص136).
با به قدرت رسيدن رضا ميرپنج و با حمايت دولت انگليس و ايادی داخلی و خارجی و روشنفکرنما های خود فروخته ، استراتژی يکسان سازی ملل ايران در دستورکار دولت رضا مير پنج قرارگرفت.
و در زمان کنونی نیز سياست ديكته شده از سوي استعمار انگليس بر حاكمان پهلوي (جمهوری اسلامی) نه تنها مو به مو اجرا مي شود بلكه با بهره گيري از تكنولوژي معاصر شدت و حدتي صد چندان به آن بخشيده اند؟ همان سياستي كه هدف نهايي اش نابود كردن عنصر تورك در منطقه، خصوصا در ايران بود. استعمار انگليس به خوبي دريافته بود كه با وجود روح عصيانگر، ظلم ستيز و ضد استبدادي ملت تورك آذربايجان، استثمار ديگر ملل ايران غيرممكن خواهد بود. اينك دو راه براي اجراي پروژه شوم خود در پيش رو داشت: روش اول؛ نسل كشي فيزيكي. روش دوم؛ نسل كشي فرهنگي. اما براي اجراي اين ماموريت بسيار مهم به سرسپردگاني نياز داشت و چه گزينه اي بهتر از خاندان پهلوي. استعمار با اين انتخاب، در جهت اهداف خود نشانهاي ديگري را نيز مي زد. بعد از ورود اسلام به ايران بعد از هزار و اندي سال، حكومت را از دست اكثريت تورك غصب و به دست اقليت فارس سپرد و اين شگرد موذيانه از سياست هاي خطرناك استعمار پير بود كه در اكثر ممالك تحت نفوذ خود اعمال مي كرد؛ مسلط نمودن اقليت بر اكثريت. بعد از بر سر كار آمدن رضا پهلوي هر دو روش فوق الاشاره با تمام توان به اجرا گذاشته شد و اعمال آن سياست بعد از عزل او و نصب پسرش نيز به شدت ادامه يافت. چنانكه در 21 آذر ماه 1325 محمدرضا پهلوي با ياري و دخالت مستقيم نيروهاي آمريكايي قيام ملت آذربايجان را به خاك و خون كشيد كه منجر به شهادت بيش از هفتاد هزار نفر از فرزندان غيور و آگاه اين ملت مطلوم و حق طلب شد. اما اين نيز براي رسيدن به استراتژي مورد نظر كارساز و كافي نبود .زيرا ملتي به آن بزرگي (به لحاظ جغرافيايي و جمعيتي) را نمي شد با قتل عام ها نابود كرد. لذا روش كارسازتري كه از اوايل به قدرت رسيدن رضا پهلوي آغاز شده بود با بي رحمي تمام ادامه يافت؛ يعني سياست هجوم همه جانبه به تمامي اركان فرهنگ اين ملت مغلوب و مظلوم. تحقير زبان توركي در همه ابعاد و ممنوعيت تدريس آن در مدارس و حتي منع استفاده از آن در اماكن عمومي و دولتي به صورت نوشتاري و گفتاري و تحريف تاريخ اين ملت با سرمايه گذاري كلان با مدد جستن از قلم به مزدان داخلي و خارجي از جمله آثار جعلي يهوديان اعمال و اجرا شد. آنان هجمه هاي فرهنگي را نيز كافي ندانسته و اقدام به نابود كردن اقتصاد آذربايجان نمودند تا موجبات در به دري فرزندان اين ملت و كوچ آنان به استانهاي فارس نشين جهت به دست آوردن لقمه ناني و متعاقب آن شكستن غرور ملي و از دست دادن اعتماد به نفس ملي و بروز فاجعه اي بزرگتر به نام خود كم بيني ملي را موجب شوند كه نتيجه آن استحاله و نابود شدن كامل است. آري! شوونيسم فارس منابع زيرزميني را چپاول و منابع رو زميني را با روشهاي مختلف نابود كرد.اين در حالي بود كه سرمايه گذاري ملي در آذربايجان عملا ممنوع شده بود و سرمايه گذاران شخصي و خصوصي با انواع و اقسام روشها از منطقه دور نگه داشته مي شدند. اينها فقط ذره اي از مظالمي است كه در طول يك قرن بر ملت آذربايجان رفته است و براي بيان بيش از اين اكنون مجال نبود.
آنچه بر سرزمين ما آذربايجان رفت بدتر از ممالك تحت استعمار و استثمار مستقيم بود و حال همگان شاهديم كه بعد از سقوط شاهان نه تنها وضع تغيير به مثبت نكرده بلكه بدتر هم شده است زيرا حكومت اسلامي نيز تداوم دهنده آن سياست شوونيستي و فاشيستي مي باشد. اما با مكانيزمها و ابزارهاي بس خطرناك.
اينها همه و همه براي آن بوده و هست تا ملت آذربايجان را در معرض اليناسيون كه در نهايت منجر به آسيميلاسيون و استحاله فرهنگي مي شود قرار دهند و به همان هدف نهايي شوونيسم فارس يعني نابودي معنوي ملت تورك آذربايجان نائل آيند كه در بسياري از مناطق آذربايجان قربانياني هم گرفته شده است. قربانياني چون استانهاي همدان، اراك، قزوين و استانهاي در معرض قرباني شدن از جمله: زنجان، اردبيل و آذربايجان غربي كه با سياست خطرناك و شوم تر ديگري در حال واگذار شدن به كردها مي باشد. اين گونه سياست هاي شوونيسم فارس گام به گام به ثمر مي نشيند و اينها نشد مگر در نتيجه از خود بيگانگي ملت ما با از دست دادن عرق ملي، غرور ملي و اعتماد به نفس. اما براي جلو گيري از اين فاجعه ملي، آگاهان و بيداران اين ملت طي ساليان گذشته براي بيداري ملي اين ملت تلاشهاي فراواني انجام داده اند كه خوشبختانه ثمراتي نيز داده است و يكي از آن دستاوردها قيام و خروش ملي ملت آذربايجان در نيمه اول خرداد ماه 1385 (اطمينان دارم ملت آذربايجان آن روزهاي تاريخي را فراموش نخواهد نمود و روز اول خرداد هر سال را براي ايجاد وحدت، انسجام و قدرت بيشتر در تداوم قيام و همچنين ارج نهادن به استارت جسورانه مردم قهرمان تبريز در آن تاريخ و آن روز به عنوان روز قيام ملي گرامي خواهد داشت.) بود و به رغم برخورد وحشيانه با آن حركت مدني و مسالمت آميز كاخهاي فاشيزم فارس را لرزاند. اما آزاردهنده تر از هر چيز اينكه سركوبگران، محاكمه كنندگان و زندانبانان آن قيام، برادران!!! تورك ما بودند. آنان نيز قربانيان سياست هاي شوونيسم فارس بوده و هستند. اكثر عوامل سركوب و خفقان خودي هاي از خود بيگانه بودند و هستند.
ايران تورك حركاتينين 15 ياشي اولسادا 1385- نجي ايل خرداد آيينين حركاتي توركچولوگون بيرينجي كوتلوي گوستريشي ساييلابيلر. آرتيق خرداد، تورك حركاتينا و اوزلليكله آذربايجان تورپاقلاريندا باش وئرن اولايلارا، سوسيال باخيمدان بير باشلانغيج نقطه سي دير. سياسال گوجوموزن يوخلوق زاماني بو سوسيال حركته سياسال باخيش بيزيم تورك پروژه سي ايچين يازابيله جك پروگراميميزي تام دگيشديره بيلر.
ائله او زامان بعضلري خالقي خياوانلاردا دوام ائتمگه چاغيريرديلار. اما گئرچكده سونوندا بير شهر لاپ چوخو ايكي كز گوستريه چيخابيلدي. اوچونجو تظاهراتا هئچ شهرده گوج يوخودو و حوكومت ده نئجه خالقين اونونه چيخابيله جگيني ياخچيجاسينا بيليردي. سونرا دا مهر و اسفند ميتينگلرينه هئچ يئرده قورولما اجازه سي وئريلمه دي و حوكومت ييغينجاق قورولوب قورولماميش اونون پوزماسيني باجاردي.(البته او حركتلر هاميسي خرداد حركاتينن آرديندا اولدو و لازيم ايدي. مهر و اسفند، بوتون پتانسيلميزين آزاد ائتمه سينه چاليشدي و خردادي ايلين سونونا دك جانلي و ياراديجي ساخلادي.) آرتيريلمالي دير، بو مهر و اسفند ييغينجاقلاريندا خرداد و گوستريلرينين يوزده بير قاتيليمي اولمادي و چوخ دا خالقي گئنيش سويه ده ماراقلانديرمادي. توركچولر كنترل آلتيندا ترپشه بيلمه ييرلر و كوتله هله بئله بير آدلار و يوللار ايله خياوانا گلمه يير.
خرداد حركاتي 15 ايل توركچولوگون سونوجو ايدي. ايكينجي حركت يئنه ايللر چاليشما و تبليغه باغلي دير. بونون اوچون خرداد گوستريلرينين تكراري هر يئرده لازيم و اولوملو دگيل. يالنيز خالق او آنلاري اونوتمامالي دير. اونمليسي بو حركتي بئيينلرده و جانلاردا ديري ساخلاماق دير. هله بو حركتين ندنلري و اولومونون نئجه ليگي دوغرو – دوزگون آراشديريلماييب. خرداد دا توركچولوك دوشونجه سي بيرينجي يول اولاراق خالقين تظاهراتلاردا كي شعارلارينين تمل ايدي.
خرداد ايران تاريخينده، مين ايل تورك سولطانلاري حاكيم اولسالار دا بيرينجي توركچولوك گوستريسي ايدي. آراشديرمالي بو اولايدي! بو اولايين تمل گوتورولمه سي، ايستر – ايستمز خالق ايله توركچولوك دوشونجه سيني بير – بيرلرينه باغلاياجاق و "هاراي هاراي من توركم" شعاريني خالقين ابدي ميللي مانيفيست و سوزونه دونده ره جكك.
سونوندا : نه قدر بو حركت و اولاي آرتيق تانيتديريلسا او قدر ده جانلي و ديري قالاجاق. يوخسا يالنيز بير آد كيمي گئچميشده كي سوزلره اساس گوتورولمه سي اينديدن اونون اونودولماسي حوكمونده دير. آذربايجان خياوانلاري توركونكو دور؛ ايكينجي گوستري باشلانديغي زامان اونو دوام ائتديرمگه گوجوموز اولمالي دير. بير مدني حركتين بوندان باشقا يولو يوخودور.
يازماغي اورگنديكدن آز سونرا، يازماغا باشلاميشام. بيلميرم، بلكه اورگنديكجه ده يازميشام. دوغروسو مكتبين ايلك ايللريندن بري يازيرام. او ايللرده خالام اري، مني و خالام اوغلونو بير تئاترين تاماشاسينا آپاردي. ائوه قاييدان كيمي يازماغا باشلاديم. او تاماشانين آرديني يازديم. اوشاقليق ايللريم دولودو بو يازيليب يوخسا يازيلماميش خياللار ايله. اوزلليكله هر زامان، باخديغيم فيليملر بئينمده ياشارديلار. ايكي ساعات فيلمه باخسايديم ساعاتلار اونون قالانيني ياشادارديم. يازديم دئيه م :"يازماماق يازماغدان چوخ چتينيميش." ايندي بو يازماديغيم، دوغروسو ايسته ديگيمي يازماديغيم گونلر يازابيلديگيم گونلردن چوخ چتين گئچير و بونو يازمالييديم. بلكه يازي ديلگيمي دولدورماق ايچين!
يازماق هر شئيي منه راحاتلانديرير؛ بيله اولوم كيمي، هئچ بير شئيي بليرلنمه ين گئرچگي. چوخ زامانلار اينديكي كيمي بوشونا دا، بئله يازماق اولمور. او زامان يالنيز اولوم ايشارير. اولوم اولدوغو اوچون يوخ، من اوزومو و اونمليسي دوشونه بيله جكلريمي يازماميش گله بيله جگي ايچين. بو يازي يالنيز قورخومو بيريلرينه آچماق ايچين دير يالنيز قورخدوغوم شئيدن.
هرانت دينك روزنامه نگار مقتول ارمني در يك مصاحبه تلوزيوني گفت ما ارمنيها خونمان را نسبت به تركها مسموم كرده ايم. اين روزنامه نگار زاده تركيه كه تمام عمرش را در ميان تركان زيسته بود بخشي از مشكل را در اين اساس مي جست و در آن مصاحبه چيزي به اين مضمون گفت كه : ارامنه بايد اين حس بد و دشمني در مورد تركها را كنار بگذارند. اما، جواني كاري كرد كه جامعه روشنفكر ترك هم عصبي شد و تا مرز از ياد بردن و به قهقرا انداختن ارزشهاي ملي خودش در محكوميت و تحليل قتل دينك پيش رفت. اما شگفت اينكه اين چنين حمايت مطبوعاتي و روشنفكري از دينك و ارامنه هيچ انعكاسي در دياسپوراي ارمني دست كم در تهران نداشت و ارامنه نه به قتل كه به تركيه، وطن بخشي از تركان حمله كردند. اين دشمني و مسموميت روحي داشناكسيون ارمني كه بيش يكصد سال است جامعه ارمني و ترك را آلوده كرده است گويا هيچ پاياني برايش متصور نيست و ابدي ادامه خواهد داشت. فردا بيست و چهار آوريل است و باز كليساي سركيس تهران مرگ بر تركيه سر خواهد داد. حتي اگر قتل عامي هم اتفاق افتاده باشد دوام اين كينه توزي براي چيست؟ دنياي امروز هر سند دال بر هر قتل عامي را ننگين مي داند و محكوم مي كند. در تركيه نيز اگر ارامنه بتوانند ادعايشان را ثابت كنند نوبت به دولت نمي رسد افكار عمومي جانبشان خواهد بود. جامعه تركيه با ارمني دشمن نيست، نه تنها ارامنه تركيه بلكه دهها هزار نفر از مردم ارمنستان امروز در تركيه كار مي كنند. اين اتفاق زماني مهمتر جلوه مي كند كه تصور كنيم اين تعداد مسيحي بخواهند به يك كشور ديگر مسلمان در خاورميانه بروند و كار بجويند. ممكن است؟ اما داشناكها 24 آوريل را به عنوان سمبول ملي گرايي از دست نمي دهند. انگار دوست دارند در دنيا در نسبت دشمني با تركها شناخته شوند. اين براي هر كس كه مفيد باشد براي سه ميليون ارمني ارمنستان مفيد نخواهد بود. نياز امروز ارمنستان صلح با همسايگان و رفاه است، رفاهي كه ارمنيهاي خارج نشين در حد بالا دارند. اگر قتل عام بد است كه بايد به خود قتل عام حمله بريم و اگر نيست به واقع اصلا حق محكوم كردنش را نداريم مگر اينكه بخواهيم بازي كنيم با احساسات ملت خود و افكار عمومي دنيا تا قتل عامي ديگر، اين بار به دست خودمان. اما اگر با خود قتل عام مشكل داريم همين هفده سال گذشته پر از قتل عام است : قره باغ، بوسني، رواندا، چچن، كوزوز، عراق و ... .
از آنچه مي خواستم بنويسم طولاني تر شد. مي خواهم چند سطر از رمان "چراغها را من خاموش مي كنم" دوباره نويسي كنم. زويا پيرزاد نويسنده كتاب، داستان را در آبادان دهه چهل شهر آبادان مي آفريند. راوي، زن يك خانواده ارمني است كه شوهرش به عنوان مهندس در شركت نفت كار مي كند. شوهر در جواني در يك گروه چپ فعال بوده و زن خانه داري مي كند اما سواد دارد و گاهي كتابهاي ادبي مي كند. زن بيش از شوهرش به محافل و تجمعات ارمني رفت و آمد دارد. يكي از اين مراسمها يادبود 24 آوريل است كه مرد نه تنها به آن مراسم نمي رود بلكه به طور اساسي با افكار برگزار كنندگان داشناك آن مراسم مخالف است. در فصل 21 رمان زن پس از حضور در آن مراسم از شوهرش مي پرسد كه چرا اين مراسم برايش مهم نيست و چرا به آنجا نرفته است. مرد پاسخ مي دهد؛ "آرتوش ايستاد. دست كشيد به ريش و به نقاشي اجمي آذين نگاه كرد. بعد گفت "مي داني شطيط كجاست؟" جواب كه ندادم دست كرد توي جيب شلوار و رفت تا پنجره. چند لحظه حياط را نگاه كرد. بعد برگشت. با نك كفش يكي از گلهاي قالي را دور زد. "دور نيست. بغل گوشمان. چهار كيلومتري آبادان." دوباره به حياط نگاه كرد. "خواستي مي يرمت ببيني. ماداتيان و زنش و نينا و گارنيك را هم دعوت كن." برگشت نگاهم كرد. "زن و مرد و بچه و گاوميش و بز و گوسفند همه با هم توي كپر زندگي مي كنند." دست از جيب درآورد و بند ساعتش را باز كرد. "بايد روز برويم چون شطيط برق ندارد. يادت باشد آب هم برداريم چون لوله كشي هم ندارد." ساعت را كوك كرد. "بايد حواسمان باشد با كسي دست ندهيم و بچه ها را نوازش نكنيم چون يا سل مي گيريم يا تراخم." راه افتاد طرف در اتاق. "به خانم ماداتيان بگو شكلات انگليسي نياورد چون گمان نكنم بچه هاي شطيط به عمرشان شكلات ديده باشند. به گارنيك هم بگو كفش ايتاليايي نپوشد كه گل و پهن تا قوزكش بالا مي آيد."
زل زده بودم به اجمي آذين. آرتوش از دم در برگشت، ايستاد رو به رويم و زل زد توي صورتم. "فاجعه هر روز اتفاق مي افتد. نه فقط پنجاه سال پيش كه همين حالا. نه خيلي دور كه همين اينجا، ور دل آبادان سبز و امن و شيك و مدرن." ساعتش را بست. گفت "در ضمن حق با توست. طفلك خاتون. طفلك همه آدمها." و از اتاق بيرون رفت.
دستگيري معلمان همداني بازتابهايي در آذربايجان داشت كه تا به امروز نمونه آن در چنين مواردي مشاهده نشده بود. جنبش ترك خصوصا در شهرهاي شمالي آذربايجان از يك طرف غالبا نسبت به حركت هاي اجتماعي ديگر حداقل در ظاهر بي اعتنا بوده است و از طرف ديگر معمولا توجه جدي به مسائل تركان جنوب آذربايجان و مركز و جنوب ايران ندارد. براي همين، عكس العمل در موضوع معلمان به عنوان نشانه اي از يك تغيير مي تواند مورد توجه قرار گيرد.
در سايت هاي اينترنتي حداقل دو بيانيه در مورد معلمان همداني به اسم فعالان يا تشكيلات هاي آذربايجاني منتشر شده بود. يكي از اين بيانيه ها امضاي كلي "جمعی از معلمین و فعالین حرکت ملی آذربایجان- تبریز" و ديگري امضاي "گونئي آذربايجان ميللي بيرليک شوراسي" (شوراي وحدت ملي آذربايجان) را در زير متن داشت. بيانيه اول با ياد آوري مصائب و فشارهاي تحميلي بر معلمان حركت ملي آذربايجان نسبت به سركوب "معلمین حق طلب" معترض شده بود. اين بيانيه ضمن همنوايي و حمايت از اعتراضات معلمان كه در شكل صنفي نمايان شده تاكيد كرده است : "با توجه به اینکه حرکت ملی آذربایجان از خصلتی مدنی برخوردار بوده و عمده تاثیر گذاری توده ای خود را مدیون روشنگریهای بی شائبه اساتید، معلمین، دانشجویان، دانش آموزان و نیز فرهنگ دوستان می داند بر این اعتقاد است که پیروزی معلمین در مطالبات صنفی، به معنای پیروزی برای این حرکت عظیم و فراگیر نیز محسوب خواهد شد." و در پايان نيز به شكل متهورانه اي نوشته شده است : "حرکت ملی آذربایجان همچنین اعلام می دارد که هویت طلبان تورک، جهت دفاع از حقوق معلیمن، بخصوص در سراسر آذربایجان جنوبی، آماده هرگونه تشریک مساعی هستند. تاریخ آذربایجان نشان داده است که وقتی ستم پیشه گان و سیه فکران به شکستن قلم معلم مبادرت کنند غیرت آذربایجان نیز ساق پای آنان را خواهد شکست!" چنين تهور و ابراز تمايل براي همكاري با جرياني نه كاملا يكسان با آنچه حركت ترك به دنبال آن است در سطح عمومي حركت بي سابقه هم نباشد كم سابقه است. نويسنده يا به احتمال قوي نويسندگان اين بيانيه با اطمينان خاطري كه از بزرگي حركت در آذربايجان بدست آورده اند خود را داراي آن اندازه وزن اجتماعي دانسته اند كه با ديگر جريانهاي اجتماعي متحد شوند و از طرف ديگر متعهد شوند پتانسيل موجود در حركت ملي آذربايجان به ياري معلمان دست بالا زند. از اين بيانيه تلويحا مي توانيم علت انتخاب همدان براي صدور بيانيه را بفهميم. معلمان در تهران نيز دستگير شدند اما بيانيه در حالي كه خطاب و براي همه معلمان كشور است به بهانه دستگيري همداني ها نوشته مي شود. همدان در جنوب غربي آذربايجان قرار دارد و عموما فعالين منسوب به حركت ملي آذربايجان چندان به حركات ملي فعال در آنجا كاري ندارد و از طرف ديگر همداني ها هم بيشتر ترجيح مي دهند در همان محدوده كار كنند. اين بيانيه بسيار تيزبينانه عمل كرده است و بر مساله اي انگشت گذاشته است كه مي تواند شمار بسياري را گرد هم جمع نمايد. اما از سويي افراط نيز نكرده است و نسبت به آنچه مطمئن نيست سكوت كرده و از تمايل يا عدم تمايل معلمان دستگير شده همداني به مساله ملي ترك سخن نگفته است. البته شايد بهتر بود در بكار گيري "رژیم فاشیستی فارس" كمي تامل به خرج مي داد و مثلا دولت يا رژيم فارس گرا را بكار مي برد. چرا كه اولا يك حركت مدني بايد در چارچوب قانون يا دست كم عرف و اخلاق حاكم قادر به دفاع از خود باشد؛ ثانيا رژيم تهران فارس نيست بلكه فارس گراست. بي شمارند تركاني كه بالاترين موقعيت هاي كشوري و لشگري را دارند اما حتي از تكلم به زبان مادري در يك جمع عمومي ابا دارند.
اما بيانيه دوم در يك فضاي متفاوتي با اولي پرداخته شده است. در حالي كه هر دو يك مساله عمومي در كشور را برگزيده اند اما شوراي وحدت ملي آذربايجان تنها به آنچه در همدان اتفاق افتاده است نظر دارد و در متن نيز كه به زبان تركي منتشر شده است اعلام مي كند "از تمام حركات عدالت طلبانه در آذربايجان خصوصا از آخرين حركت معلمان همداني" حمايت مي نمايد. اين تفاوت اصلي دو بيانيه است؛ در حالي كه اولي سعي دارد كمي به فضاي عمومي اعتراضات و جنبش هاي اجتماعي كشور نزديك شود دومي تنها به معلمان همدان نظر دارد بدون اينكه توجه بدهد به اينكه در همدان تركها در اكثريت نسبي هستند و چند قوم ديگر نيز حضور دارند. اما تاكيد مي كنم به هر حال به معلماني مي پردازد كه مسائل صنفي را مطرح مي كنند نه مسائل ملي را.
در اين بيانيه آنچه كه بيشتر قابل توجه مي باشد عنايت به همدان و تلاش براي گنجانيدن وقايع اين استان در قالب حركت ملي آذربايجان است. اما آيا چنين امري مي تواند واقعي و مفيد باشد؟ هنوز در شهرهايي كه حركات ملي ترك بسيار بزرگ تر و فعال تر از همدان مي باشند نمي توان بين حركت ملي و ديگر جنبش ها ارتباط برقرار كرد چگونه در همدان مي توان اين كار را انجام داد؟ به نظر مي رسد اولين نقطه توجه فعالين ترك بايد فعالين ملي در همدان باشد و هر حركت بعدي نيز از آن مجرا مي تواند رنگ ملي بگيرد.
بيانيه دوم به نكته اي مي پردازد كه حائز اهميت بنيادي است. درج درخواست طلائي نيك عضو كميسيون امنيت ملي و نماينده بهار و كبودراهنگ در مجلس براي "توجه به زبان تركي" و سعي در تحليل آن، از آن جهت اهميت دارد كه يك حركت بومي و در عين حال داخل سيستم را حمايت مي كنيم. اين حمايت و سعي براي انتشار گسترده آن، نه تنها جنبه رسمي دارد بلكه نگاه هاي نيروهاي امنيتي فارس گرا را به حاشيه مي راند و آنها را سنگري عقب پس مي زند.
در پايان نوشته به نظر مي رسد كه يا نتيجه فعلي سير حركت فكر ناسيوناليست هاي ترك اين گونه بوده است و يا شرايط حاضر ما را مجبور مي كند كه اولا از لاك خود بيرون بياييم و با ديگر جنبش در تماس باشيم كه اين هم مي تواند به عنوان يك استراتژي مورد توجه قرار گيرد و هم به عنوان يك تاكتيك. ثانيا از جنوب آذربايجان و تركان نواحي داخلي و جنوبي ايران غافل نباشيم.
جلیل هم رها شد. اینکه بر جلیل و بقیه ما در این مدت چه گذشت حالا بماند. برخی دوستان در این مدت به زحمت افتادند و برای همیشه ما را مدیون خود ساختند، کاری جز تشکر از دست نمی آید؛ متشکریم. رضا عباسی، عباس لسانی و چند همفکر دیگرمان در شهرهای مختلف آذربایجان نوروز را در زندان خواهند بود. همین کافی است که احساس شادی همیشگی را نداشته باشیم؛ صمیمانه می گویم، این روزهای همیشه پر از حس خوب، امسال اصلا خوشایندم نیستند و بدتر حس دلتنگی دارم. اما گویا زندان جزیی از مسیر ما در راه انجام وظایف ملی است و گریزی از آن نیست. فکر می کنم آرمان اجتماعی و وظیفه روشنگری ما در این برهه زمانی اولویتی است که به راحتی زندگی عادی ترجیح دارد. و سخنی دیگر؛ به بدترین وجه و با تمام امکانات ملت مورد حمله قرار گرفته ایم. بخشی از ملت آذربایجان و ملل دیگر ایران مامور سرکوب حرکت آزادیخواهانه و ملی تورک شده اند. در زندان متوجه شدم که سعی بر این است ما با زندانیان دیگر تماس نداشته باشیم و از طرفی ماموران را بر علیه ما تحریک می کنند. یکی از دوستان بازداشت شده می گفت ماموری که ما دستگیر و ضرب و شتم کرده بود بعد در بازداشتگاه به زبان ترکی داد می زد من ترک نیستم و می خواهم فارس باشم. ببینید چگونه استحاله اش کرده اند و به چه درجه حقیری از حس نژادپرستانه آورده انداش. این خود دلیلی بر لزوم تغییر باورهای ملی در حکومتی است که ادعای دینی و اخلاقی بودن دارد اما مامورش بی پروا می زند و رجز نژادپرستانه می خواند. ماموران هم کمی فکر کنند. هر کدام از ماموران انتظامی و امنیتی در آذربایجان می توانند خود را به نژادهای دیگر آویزان کنند اما توجه داشته باشند که این حق آنهاست و حق دیگران به دست خود ایشان است. و دیگر اینکه مامور ارشد یگان ویژه که به دهان من کوفت فارسی حرف می زد و کسی نیز که در بازداشتگاه نیروی انتظامی فرماندهی برخورد و بازجویی با ۲۴ نفر از بازداشت شدگان را بر عهده داشت ترک نبود.
متن را بخوانيم:
"رابطه نوجوان در جامعه با خالق هستي چيست؟ در رابطه اي امر بايد دانست كه رابطه ي آنان با خالق هستي خويش در زمينه و اساس همه را روابط هاست و ارتباط آنان معبود خويش بايد از روي اخلاق باشد آغاز بهترين وسيله است ولي تنها رسيد براي ارتباط با خالق هستي نيست وقتي آنان با تمام بزرگي از لحاظ مقام و منزلت در يك زمان خالق در مقام معبود خود مي ايستد و حلقه ي ارتباط خود را هر روز محكم قرار روز قبل مي كند و اگر اول را به خداوند تنها مقصد و آرامشگاه است در جامعه تمام روابط ها انسان عبارتند از: رابطه آنان با معلم با پدر و مادر حتي روابط خانوادگي سرچشمه گرفت از روابط آنان با خالق خويش است اگر آنان در نظر داشته باشد كه در قرآن خداوند فرموده است احترام به بزرگترها واجب است پس رابطه خود را با بزرگترها به اين اساس مي دهد كسي مراقب اعمال اوست رابطه فرد بايد بر اين اساس صداقت پاكدامن و محبت باشد همين روابط تشكيل دهنده يك جامعه است اگر انسان اولين و اصلي ترين روابط با خداوند"
اين متن كه هيچ علامت ويرگول يا نقطه در آن به كار نرفته است يك متن تايپي غلط گيري نشده و يا ورقه امتحاني يك محصل دوره ابتدايي نيست. اين نوشته عين نوشته يك صفحه از دفتر درسي يك دانش آموز دختر دوره راهنمايي است. اين دختر در يكي از روستاهاي نزديك زنجان ساكن است و اين صفحه را پارسال يكي از دوستان روزنامه نگار كه به آن روستا رفت و آمد دارد در اختيارم گذشت. به محض خواندن دستنويس دختر، ياد دوراني كه در روستاهاي قيدار معلم بودم در خاطرم زنده شد و عبارتي را كه وضع تحصيلي دانش آموزانم را با آن بيان مي كردم بر زبان آوردم: "كودكان بي زبان". در دوران تدريس در روستا به اين نتيجه رسيدم كه، كودكان و نوجوانان روستايي براي زندگي و كار در جامعه جديد بي زبان هستند. آنان با اينكه به زبان مادريشان تركي تسلط كامل داشتند و خيلي بهتر از بسياري از كودكان شهري با اين زبان بازي مي كردند و هركدام در سنين پس از 13-12 سالگي به گنجينه اي از ادبيات شفاهي تبديل مي شدند اما در يادگيري زبان فارسي به شدت مشكل داشتند و غالبا از نوشتن يك متن به زبان فارسي عاجز بودند. از طرفي از آنجا كه به زبان مادري خود تحصيل نمي كردند براي بيان مسائل علمي، از اين زبان هم نمي توانستند به خوبي استفاده كنند. اين مساله در كودكان، به مرور و با افزايش سن حادتر مي شد. با آزمايشي كه در مدارس راهنمايي و دبيرستان بر روي كودكان انجام دادم متوجه شدم كه دانش آموزان در سال اول راهنمايي قادرند ميان علم و زبان مادريشان آشتي برقرار كنند و در صورتي كه در آْموزش از زبان تركي به صورت صحيح استفاده شود مي توانند مطالب را به اين زبان ياد گرفته و تكرار كنند اما در سال آخر راهنمايي و دوران دبيرستان اين قدرت از ايشان گرفته مي شود و تبديل به انسانهايي مي شوند كه دو شخصيت دارند. اين انسانها زندگي عادي خود و روابط عاطفيشان را با تركي بيان مي كنند اما همين آدم ها وقتي با ترك هايي كه لهجه يا معيشتشان با آنها فرق دارد مواجه مي شوند به نوعي احساس فاصله مي كنند و زماني طولاني تر از حد معمول براي برقراري يك رابطه عادي را صرف مي كنند. در بعد دوم شخصيت نيز به يك جمع بندي شبه علمي و يا حتي معكوس از علوم مي رسند و غالبا در آينده كاري خود نيز اگر به اين قسمت شخصيت خود نياز داشته باشند بر اساس تجربه اي كه در سالهاي اول كار مي آموزند كليشه اي مي سازند و بر اساس آن عمل مي كنند.
مهمترين پيامدي كه به چشم مي آيد زايل شدن قوه خلاقه در چنين انسانهايي است. در شهر نيز اين مساله به صورت مزمني وجود دارد. نگاه دقيق به بروكراسي فربه ايراني و انبوه انسانهايي كه ماشين وار در ادارت به بطالت مشغولند فقط گوشه اي از اين فاجعه است. فاجعه اي كه ريشه در استبداد دارد و يك بعد آن، استبداد و آپارتايد زباني است.
امضا کنیم!
درخواست از عباس لسانی برای توقف اعتصاب غذا
