علی اکبر هاشمی رفسنجانی رئیس تشخیص مصلحت نظام با سخنرانی در افتتاحیه کنگره بزرگداشت شیخ ابوالفتوح رازی (اولین کسی که قرآن را به زبان فارسی تفسیر کرد) چشم انداز جدیدی از سیاست های دولت جمهوری اسلامی ایران ترسیم کرد.وی شیعه، زبان فارسی و قرآن را به عنوان کلید واژه های سخنرانی خود و سه محور اصلی کار ابوالفتوح رازی اعلام کرد.
الف ـ در کنار این کلید واژه های اعلام شده از طرف سخنران یک عبارت کلید بهتری برای درک هدف متن رفسنجانی و تبعاتی که سخنرانی یک رجل سیاسی در باب مساله ای فرهنگی(البته بذاته علمی)می تواند داشته باشد بدست می دهد:"رژیم گذشته به خاطر بعضی از تعصبات، خیلی بها می داد به گذشته ایران و زبان فارسی، ما نباید این چیزها را منفی بدانیم."
وقتی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام جمهوری اسلامی ایران که زمانی در آن حتی علم باستانشناسی هم کفر آمیز تلقی می شد و ناسیونالیسم روشی مذموم شمرده می شد چنین سخنی بر زبان می آورد باید حتی عمیق تر از آنچه در ظاهر به نظر می آید به قضیه نگاه کرد.چرا که اولا هاشمی محافظه کار است و تا زمینه در نهان مهیا نباشد و گامهایی به جلو برداشته نشده باشد حرف نویی بر زبان نمی آورد.ثانیا این سخن می تواند مانند یک دستور یا بخشنامه دولتی مورد استناد عملی قرار گیرد و حتما برنامه هایی از پیش تدارک دیده شده است.ـــ یادآوری می شود که در سه-چهار سال گذشته دو بار مجمع تشخیص مصلحت نظام در مورد مساله"اقوام ایرانی"دستور کار داشته است و نهایتا پس از هر دو جلسه به جای توجه به مشکلات و مسائل اقوام ایرانی (ملیت های ایران) بر وفاق و اتحاد در کشور تاکید شده است!
ب ـ۱ ـ هاشمی رفسنجانی برای مثبت شمردن عدم منفی بودن سیاستهای دوران پهلوی ها نیاز به استنادهای تاریخی دارد.او قطعاتی از تاریخ را (بماند سندیت همه آنها ) همراه با نظرات ۲۷ سال به ظاهر تعطیل مانده به هم می چسباندو مقدماتی را می سازد تا آن نتیجه بالا را بگیرد.او چنان رابطه ای بین حضرت علی (ع) و ایرانیان در نظر می گیرد که چنین رابطه ای فقط در عصر ارتباطات ممکن است.در زمانی که علی(ع)شهید شد هنوز ایران به تمامه فتح نشده بود و در زمانی هم که علی(ع)زنده بود و قسمت هایی از ایران آنزمان (که نمی دانیم چه نامیده میشد) فتح می شد آن حضرت در جبهه مقابل بود و ایرانی به یقین نمی توانست تفاوتهای موجود میان خلفای راشدین را دریابد.حتی برای توده عرب نیز آن تفاوت ها و فاصله هایی که امروز می شناسیم آن روز این معنا و شکل را نداشت.چنین ایجاد فاصله ای و فاصله گرفتن از حضرت پیغمبر، صحابه و شخصیت، عملکرد و ذهنیت واقعی علی (ع) بیشتر تلاش برای ساختن اسلام ایرانی (؟!) را به نمایش می گذارد تا درک یک دین که می تواند فراتر از حضورش در میان یک قوم و بذاته مورد توجه قرار گیرد.چنین رنگ قومی دادن به دینی که اولا تاکید بر غیر قومی و غیر نژادی خود دارد و ثانیا به امت بهایی بیشتر از قوم می دهد چیزی جز تولید ضد آن دین در داخل خودش و نهایتا گشادتر کردن راه فرقه سازی نیست.
ب ـ۲ـ نهایت استفاده هاشمی رفسنجانی از تاریخ تاکید وی بر "کاشان، قم، ری، دیلمان، مازندران سبزوار، نیشابور و غیره" به عنوان مراکز حیات علمی در دوران ورود اسلام است.وی همچنین این مراکز را به نوعی به شیعه (بخوانید شیعه فارس) مرتبط می داند و نتیجه می گیرد که صفویه معلول حضور شیعه در ایران بودند نه علت آن!در این مورد تاریخ نویسی گشاده دست تر است و مراکز علمی و مذهب و خاستگاه قومی عالمان مسلمان در دوران مختلف و زبانی که عموما مورد استفادهآنها بوده مشخص است.عموم علمای قرون اول عرب و در قرون بعد هم ترک، عرب ،تاجیک، اندلسی ،آفریقایی و دیگران مسلمان، کاروان علم را در محمل زبان عربی و در شهرهای مختلف و پس از قرن چهارم عموما در دربار سلاطین ترک به همراهی هم به پیش برده و با هم در افول آن شریک بوده اند.
اما این همه باید نادیده گرفته شوند تا نتیجه بالا حاصل شود که صفویه هیچکاره بوده اند.البته هر تاریخ خوانی (حتی با کتابهای پر از تحریف این حدود ۱۰۰ سال پارسی) میداند که صفویه بومی اردبیل بوده اند و آنجا خانقاه داشته اند و به یاری قبیله های ترک آناطولی مذهب شیعه را در این فلات رسمیت دادند.آن قبیله ها هم که قزلباش نامیده می شدند شیعه مذهب بودند و تاریخ و رسوماتشان مضبوط و مبسوط است.
ج ـ از مقدمات غیر قابل اعتماد تاریخی و چند تز برآمده از آن یا برعکس تزهایی که این مقدمات را گردهم آورده اند تاریخ ساختن، چیز غریب و بعیدی در تاریخ نویسی معاصر فارسی در ایران نیست.اما استفاده یک رجل معمم دولت جمهوری اسلامی از آن و مستقیما تایید سیاست های رژیم گذشته شاهنشاهی اگر برای متخصصان ملی گرایی ایران بعید نباشد برای عموم مردم ایران و ناظران، حداقل عجیب خواهد آمد.
توده ایرانی و روشنفکرانی که به انفعال و انتزاع در تهران نرسیدند هرگز ایران ترسیمی رژیم پهلوی را نپذیرفتند و تنها چیزی که از آن رژیم برای جمهوری اسلامی به یادگار ماند زبان فارسی بود.امرروز در میانه راه پروژه ناتمام دموکراسی در ایران مردی که در سالهای ۶۸ تا ۷۶ توسعه را مثلا منحصر به اقتصاد کرد از در دیگری وارد شده است.ناسیونالیسم مطروحه که در عمل چاره ای جز رفتار فاشیستی و شوونیستی ندارد بر مبنای نفی و طرد تاریخ و فرهنگ همه ملل کشور به نفع قوم فارس بنا نهاده شده است.ناسیونالیسم ایرانی در بدو تولد باستانگراست.موهوم است.وهمی دارد از ۲۵۰۰ سال پیش که تمدنی بزرگ توسط سلسله ای به نام هخامنشیان از قوم پارس بنا نهاده شد و ملکش خیلی مساحت داشت.در سرزمینی که مرزهای سیاسی دارد و ایران نامیده می شود همه باید خود را فرزندان ایشان بدانند.تا اینجا بد نیست!اما،نظریه پردازان فوری بر زبان فارسی و واجب التعلیم بودن آن بر تمام ساکنان این مملکت تاکید می کردند و حتی همشهری ما دکتر شیخ الاسلامی می گفت فرزندان عرب و ترک را از خانواه هایشان بگیریم و به خانواده های فارس بسپاریم تا فارسی یاد بگیرند!
رویکرد هاشمی رفسنجانی به چنین میراثی از ملی گرایی نه یک حرکت آوانگارد سیاسی به ناسیونالیسم(که از نیازهای اساسی ملل ایران است)می باشد که یک حرکت به عقب و در مقابل حرکات رو به جلوی اجتماعی در کشور است.
مردم ایران که از فقر آزادی ، عدالت و آموزش که نهایتا منجر به استبداد،استثمار و استعمار و استحاله شده است رنج می برند،در دوره های مختلف معاصر معمولا در هر دوره به یکی از اینها بهای بیشتری داده اند.در همین ۸ سال پیش مساله آزادی خصوصا در قالب آزادی های سیاسی و فرهنگی دوم خرداد ۷۶ را پدید آورد.هاشمی رفسنجانی خود در این پدید آمدن موثر بود.چرا که رای مردم عملا رای منفی به فضای بسته سیاسی و فرهنگی زمان وی بود.
گویا سیاستمداران ایران به بازی در میان دموکراسی و سوسیالسم وارد نیستند و فقط می توانند میان مطلق های موجود تاریخشان بازی کنند.از ایدئولوژی گرایی مطلق تا ناسیونالیسم مطلق(شوونیسم) و دیگر مطلق ها.اما به هر حال این حرکت ها رو به عقب هستند و نه تنها موفقیتی را در دنیای جدید حاصل ملل مملکت نمی کنند بلکه ایشان را گامهایی به عقب می رانند.شاید هاشمی، برای آینده خود را در قامت یک مصلح سیاسی می بیند.اما تجربه سالهای اخیر مردم را در تکاپوی مسائل اجتماعی و آزادی بیشتر نشان می دهد تا دل بستن به یک منجی.مردم بیشتر به آنچه که در این دنیا باید بدست بیاورند فکر می کنند.