یک پیشنهاد ؛
(( این دفعه دوربین را به کسی ندهیم !))
خبر مرگ (( سهند افشاری )) را زمانی شنیدم که در فاصله ای حدود دو هزار کیلومتر از محل حادثه قرار داشتم.
مرغ سرکنده ای را می ماندم . درونم پر از کلماتی شد که قالبی شعر گونه باید نطمشان می داد؛ شاید کمی آرام می گرفتم . دهها جمله شکل گرفتند اما شعری ساخته نشد. صدها کیلومتر دردمندانه تا تبریز رفتم . دردی که هر لحظه عمیق تر و درونی تر و تلخ تر می شد.
فضا پر از حرف بود . ذهنم با دهها سوال کلنجار می رفت . چرا آنوقت صبح حرکت کرده اند؟ چرا برادران سهند اتومبیل تصادفی را ندیده اند؟ شیشه ماشین قدرت برندگی ندارد چطور است که می گویند گردن سهند را بریده است؟ چرا از آن پنج نفر فقط سهند مرده است و دیگران حتی زخمی هم نشده اند؟ آن جوانان متحدالشکل در مراسم دفن سهند چه کسانی بوده اند؟ آیا واقعیت دارد که به همکاران سهند در اداره اقتصاد و دارایی گفته اند که در مجالس او حاضر نشوند؟ برای هیچ کدام از این سئوالات جواب قانع کننده ای نبود! هر چیز این مرگ معمائی را می ماند.
سهند شاید معصوم ترین پسری بود که در تمام عمرم دیده ام. او اولین جوان ملی گرای ترک از نسل خودش بود که می مرد. او متعلق به نسل دوم جوانان ترک گرا بود که از اوایل دهه هفتاد سربر آورده بودند. مرگ سهند از این منظر نیز قابل تأمل بود. جمع بزرگی از فعالین اولین فقدان دوستی همفکر را درک می کردند. مجالس دفن و یادبود سهند به خوبی این مسأله را نشان دادند. تا کنون فعالین ترک به لحاظ کمی چنین مجموعه ماتم زده ای را در عزای دوستانشان ندیده بودند.
به مجلس ترحیم او رسیدیم. سه روز از مرگ سهند گذشته بود. با وجود اذیتی که از غم مرگ سهند و آن سئوال هائی که در اطراف مرگ او در ذهنم بود و تحملش می کردم چیزی هم در مسجد و اطراف آن دست در گلویم انداخته بود و رهایم نمی کرد. شاید اگر چنین مجلسی در زنجان بود و چنان دستی بر گلویم بود فریادی عظیم سر می دادم و غائله ای برپا می کردم.
ماموران اطلاعاتی با دو دوربین در درون مسجد و یک دوربین در مقابل درب ورودی مسجد محل مجلس ترحیم تصویربرداری می کردند. دهها مامور هم در درون و برون مسجد به تماشا و تجسس و قرق ایستاده بودند.
در آن ماتم برخی شان چنان دریده، چشم در چشممان می انداختندکه از انسان بودنم شرمم می آمد.
آن دست بر گلو، از آن چشم ها و نگاهها و حرکت های بی پروا در می آمد و چون بختکی گلویم را بیشتر و بیشتر می فشرد .
بعد از مجلس ترحیم بعضی مان به سمت مزار سهند حرکت کردیم . در راه (( وادی رحمت )) دوستی گفت که تنها دوربین تصویر برداری متعلق به بچه های خودمان را مأموران ضبط کردند. آن دست گویا مرا خفه کرد. نفسم بند آمد . دوباره نفس گرفتم و سوال کردم که چرا دوربین را دادید ؟ چرا به مأ موران اجازه چنین کاری را دادید؟
باز سوال را تکرار می کنم : (( چرا فعالین اجازه دادند که مأموران، دوربین تصویر برداری مجلس عزای یکی از عزیزترین عزیزانمان را زور گیری کنند؟)) نگاهها و حرکت های مأ موران کفایت نمی کرد؟
حالا آن اصرار را به عنوان پیشنهادی برای آینده تقدیم می کنم : (( اگر مأمور یا مأمورانی در یک مراسم یا تجمع که متعلق به فعالین حرکت ملی و هویت طلبانه ترکهاست قصد کردند دوربین و یا هر وسیله متعلق به ما ضبط و یا کسی از ما را دستگیر بکنند همه حاضران مقاومت کنند و مانع از اجرای نیت آنها شوند؟))
در مقابل این کار، ممکن است آنها به برخورد شدیدتر متوسل شوند . در اینجا نیز باید با هر نیروی ممکن مقاومت کرد .
نهایت اقدام آنها دستگیری همه جمع حاضر خواهد بود. اما تا کی و تا چه تعداد می توانند ما دستگیر کنند؟ جواب این سوال موکول است به تصمیم فعالین! نتیجه این بازی را میزان حضور فعالین تعیین خواهد کرد، نه اقدامات شدیدتر امنیتی ها و اطلاعاتی ها .
اما در صورت مقاومت آنچه بدست می آید تمام هدف اجتماعی ما خواهد بود. تجربه نشان داده است جمهوری اسلامی سیستمی فارسگراست که در داخل آن امکانی برای به دست آوردن حقوق از دست رفته فرهنگی،اجتماعی و زبانیمان وجود ندارد. بنابراین باید از بیرون آن را تحت فشار قرار داد. حکومت رفته رفته شگردهایش برای استحاله را افزایش می دهد و از همه امکاناتش برای تقویت فارسگرایی استفاده می کند. تنها راه ما در این میان که نه امکان استفاده از رسانه ها را داریم و نه اجازه داریم به فعالیت گروهی و تشکیلاتی بپردازیم جدی کردن فعالیتهای اجتماعی است. برنامه های عمومی در داخل و خارج شهرها امکان تماس با مردم را فراهم می کنند. همچنین نه تنها باید به فکر تجمعات خیابانی باشیم بلکه باید از هر فرصتی برای دفاع از حقوق قانونی خود در مقابل ماموران استفاده کنیم. دلیلی وجود ندارد که ما در قابل حرکات تجاوزکارانه ماموران اطلاعاتی در مراسم هایمان ساکت باشیم. چرا کارهای ضد قانونی ایشان را به تمسخر نمی گیریم یا چرا آنها را به مردم معرفی نمی کنیم؟ اگر کسی غیر از اطلاعاتی ها این چنین به سراغمان بیاید چه برخوردی با او می کنیم؟ آیا اجازه می دهیم که از ما چیزی بدزدد یا حرکتمان را کنترل کند یا چشم عزّه برود؟