متن را بخوانيم:
"رابطه نوجوان در جامعه با خالق هستي چيست؟ در رابطه اي امر بايد دانست كه رابطه ي آنان با خالق هستي خويش در زمينه و اساس همه را روابط هاست و ارتباط آنان معبود خويش بايد از روي اخلاق باشد آغاز بهترين وسيله است ولي تنها رسيد براي ارتباط با خالق هستي نيست وقتي آنان با تمام بزرگي از لحاظ مقام و منزلت در يك زمان خالق در مقام معبود خود مي ايستد و حلقه ي ارتباط خود را هر روز محكم قرار روز قبل مي كند و اگر اول را به خداوند تنها مقصد و آرامشگاه است در جامعه تمام روابط ها انسان عبارتند از: رابطه آنان با معلم با پدر و مادر حتي روابط خانوادگي سرچشمه گرفت از روابط آنان با خالق خويش است اگر آنان در نظر داشته باشد كه در قرآن خداوند فرموده است احترام به بزرگترها واجب است پس رابطه خود را با بزرگترها به اين اساس مي دهد كسي مراقب اعمال اوست رابطه فرد بايد بر اين اساس صداقت پاكدامن و محبت باشد همين روابط تشكيل دهنده يك جامعه است اگر انسان اولين و اصلي ترين روابط با خداوند"
اين متن كه هيچ علامت ويرگول يا نقطه در آن به كار نرفته است يك متن تايپي غلط گيري نشده و يا ورقه امتحاني يك محصل دوره ابتدايي نيست. اين نوشته عين نوشته يك صفحه از دفتر درسي يك دانش آموز دختر دوره راهنمايي است. اين دختر در يكي از روستاهاي نزديك زنجان ساكن است و اين صفحه را پارسال يكي از دوستان روزنامه نگار كه به آن روستا رفت و آمد دارد در اختيارم گذشت. به محض خواندن دستنويس دختر، ياد دوراني كه در روستاهاي قيدار معلم بودم در خاطرم زنده شد و عبارتي را كه وضع تحصيلي دانش آموزانم را با آن بيان مي كردم بر زبان آوردم: "كودكان بي زبان". در دوران تدريس در روستا به اين نتيجه رسيدم كه، كودكان و نوجوانان روستايي براي زندگي و كار در جامعه جديد بي زبان هستند. آنان با اينكه به زبان مادريشان تركي تسلط كامل داشتند و خيلي بهتر از بسياري از كودكان شهري با اين زبان بازي مي كردند و هركدام در سنين پس از 13-12 سالگي به گنجينه اي از ادبيات شفاهي تبديل مي شدند اما در يادگيري زبان فارسي به شدت مشكل داشتند و غالبا از نوشتن يك متن به زبان فارسي عاجز بودند. از طرفي از آنجا كه به زبان مادري خود تحصيل نمي كردند براي بيان مسائل علمي، از اين زبان هم نمي توانستند به خوبي استفاده كنند. اين مساله در كودكان، به مرور و با افزايش سن حادتر مي شد. با آزمايشي كه در مدارس راهنمايي و دبيرستان بر روي كودكان انجام دادم متوجه شدم كه دانش آموزان در سال اول راهنمايي قادرند ميان علم و زبان مادريشان آشتي برقرار كنند و در صورتي كه در آْموزش از زبان تركي به صورت صحيح استفاده شود مي توانند مطالب را به اين زبان ياد گرفته و تكرار كنند اما در سال آخر راهنمايي و دوران دبيرستان اين قدرت از ايشان گرفته مي شود و تبديل به انسانهايي مي شوند كه دو شخصيت دارند. اين انسانها زندگي عادي خود و روابط عاطفيشان را با تركي بيان مي كنند اما همين آدم ها وقتي با ترك هايي كه لهجه يا معيشتشان با آنها فرق دارد مواجه مي شوند به نوعي احساس فاصله مي كنند و زماني طولاني تر از حد معمول براي برقراري يك رابطه عادي را صرف مي كنند. در بعد دوم شخصيت نيز به يك جمع بندي شبه علمي و يا حتي معكوس از علوم مي رسند و غالبا در آينده كاري خود نيز اگر به اين قسمت شخصيت خود نياز داشته باشند بر اساس تجربه اي كه در سالهاي اول كار مي آموزند كليشه اي مي سازند و بر اساس آن عمل مي كنند.
مهمترين پيامدي كه به چشم مي آيد زايل شدن قوه خلاقه در چنين انسانهايي است. در شهر نيز اين مساله به صورت مزمني وجود دارد. نگاه دقيق به بروكراسي فربه ايراني و انبوه انسانهايي كه ماشين وار در ادارت به بطالت مشغولند فقط گوشه اي از اين فاجعه است. فاجعه اي كه ريشه در استبداد دارد و يك بعد آن، استبداد و آپارتايد زباني است.
