هرانت دينك روزنامه نگار مقتول ارمني در يك مصاحبه تلوزيوني گفت ما ارمنيها خونمان را نسبت به تركها مسموم كرده ايم. اين روزنامه نگار زاده تركيه كه تمام عمرش را در ميان تركان زيسته بود بخشي از مشكل را در اين اساس مي جست و در آن مصاحبه چيزي به اين مضمون گفت كه : ارامنه بايد اين حس بد و دشمني در مورد تركها را كنار بگذارند. اما، جواني كاري كرد كه جامعه روشنفكر ترك هم عصبي شد و تا مرز از ياد بردن و به قهقرا انداختن ارزشهاي ملي خودش در محكوميت و تحليل قتل دينك پيش رفت. اما شگفت اينكه اين چنين حمايت مطبوعاتي و روشنفكري از دينك و ارامنه هيچ انعكاسي در دياسپوراي ارمني دست كم در تهران نداشت و ارامنه نه به قتل كه به تركيه، وطن بخشي از تركان حمله كردند. اين دشمني و مسموميت روحي داشناكسيون ارمني كه بيش يكصد سال است جامعه ارمني و ترك را آلوده كرده است گويا هيچ پاياني برايش متصور نيست و ابدي ادامه خواهد داشت. فردا بيست و چهار آوريل است و باز كليساي سركيس تهران مرگ بر تركيه سر خواهد داد. حتي اگر قتل عامي هم اتفاق افتاده باشد دوام اين كينه توزي براي چيست؟ دنياي امروز هر سند دال بر هر قتل عامي را ننگين مي داند و محكوم مي كند. در تركيه نيز اگر ارامنه بتوانند ادعايشان را ثابت كنند نوبت به دولت نمي رسد افكار عمومي جانبشان خواهد بود. جامعه تركيه با ارمني دشمن نيست، نه تنها ارامنه تركيه بلكه دهها هزار نفر از مردم ارمنستان امروز در تركيه كار مي كنند. اين اتفاق زماني مهمتر جلوه مي كند كه تصور كنيم اين تعداد مسيحي بخواهند به يك كشور ديگر مسلمان در خاورميانه بروند و كار بجويند. ممكن است؟ اما داشناكها 24 آوريل را به عنوان سمبول ملي گرايي از دست نمي دهند. انگار دوست دارند در دنيا در نسبت دشمني با تركها شناخته شوند. اين براي هر كس كه مفيد باشد براي سه ميليون ارمني ارمنستان مفيد نخواهد بود. نياز امروز ارمنستان صلح با همسايگان و رفاه است، رفاهي كه ارمنيهاي خارج نشين در حد بالا دارند. اگر قتل عام بد است كه بايد به خود قتل عام حمله بريم و اگر نيست به واقع اصلا حق محكوم كردنش را نداريم مگر اينكه بخواهيم بازي كنيم با احساسات ملت خود و افكار عمومي دنيا تا قتل عامي ديگر، اين بار به دست خودمان. اما اگر با خود قتل عام مشكل داريم همين هفده سال گذشته پر از قتل عام است : قره باغ، بوسني، رواندا، چچن، كوزوز، عراق و ... .
از آنچه مي خواستم بنويسم طولاني تر شد. مي خواهم چند سطر از رمان "چراغها را من خاموش مي كنم" دوباره نويسي كنم. زويا پيرزاد نويسنده كتاب، داستان را در آبادان دهه چهل شهر آبادان مي آفريند. راوي، زن يك خانواده ارمني است كه شوهرش به عنوان مهندس در شركت نفت كار مي كند. شوهر در جواني در يك گروه چپ فعال بوده و زن خانه داري مي كند اما سواد دارد و گاهي كتابهاي ادبي مي كند. زن بيش از شوهرش به محافل و تجمعات ارمني رفت و آمد دارد. يكي از اين مراسمها يادبود 24 آوريل است كه مرد نه تنها به آن مراسم نمي رود بلكه به طور اساسي با افكار برگزار كنندگان داشناك آن مراسم مخالف است. در فصل 21 رمان زن پس از حضور در آن مراسم از شوهرش مي پرسد كه چرا اين مراسم برايش مهم نيست و چرا به آنجا نرفته است. مرد پاسخ مي دهد؛ "آرتوش ايستاد. دست كشيد به ريش و به نقاشي اجمي آذين نگاه كرد. بعد گفت "مي داني شطيط كجاست؟" جواب كه ندادم دست كرد توي جيب شلوار و رفت تا پنجره. چند لحظه حياط را نگاه كرد. بعد برگشت. با نك كفش يكي از گلهاي قالي را دور زد. "دور نيست. بغل گوشمان. چهار كيلومتري آبادان." دوباره به حياط نگاه كرد. "خواستي مي يرمت ببيني. ماداتيان و زنش و نينا و گارنيك را هم دعوت كن." برگشت نگاهم كرد. "زن و مرد و بچه و گاوميش و بز و گوسفند همه با هم توي كپر زندگي مي كنند." دست از جيب درآورد و بند ساعتش را باز كرد. "بايد روز برويم چون شطيط برق ندارد. يادت باشد آب هم برداريم چون لوله كشي هم ندارد." ساعت را كوك كرد. "بايد حواسمان باشد با كسي دست ندهيم و بچه ها را نوازش نكنيم چون يا سل مي گيريم يا تراخم." راه افتاد طرف در اتاق. "به خانم ماداتيان بگو شكلات انگليسي نياورد چون گمان نكنم بچه هاي شطيط به عمرشان شكلات ديده باشند. به گارنيك هم بگو كفش ايتاليايي نپوشد كه گل و پهن تا قوزكش بالا مي آيد."
زل زده بودم به اجمي آذين. آرتوش از دم در برگشت، ايستاد رو به رويم و زل زد توي صورتم. "فاجعه هر روز اتفاق مي افتد. نه فقط پنجاه سال پيش كه همين حالا. نه خيلي دور كه همين اينجا، ور دل آبادان سبز و امن و شيك و مدرن." ساعتش را بست. گفت "در ضمن حق با توست. طفلك خاتون. طفلك همه آدمها." و از اتاق بيرون رفت.
